![]() |
![]() |
|
| شخصی |
|
قایق کاغذی کودک روحم
چه درگیرامواج حوض خانه زندگیست
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 21 مهر1390ساعت 3:27 بعد از ظهر توسط sh.shamlou |
|
|
باز باران با ترانه
با گوهرهای فراوان میخورد بربام خانه ترانه هایش کمرنگ بامها بی صدا آسمان آبی ست که می خواند در گوش مردمانم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 7 مهر1390ساعت 9:32 بعد از ظهر توسط sh.shamlou |
|
|
امروز به روایت شناسنامه و فردا به روایت مادر تولدم هست .تویک شب گرم تابستونی .شبی خنکتراز این شبهای تابستونی ما امسال ار اون سالهایی هست که بدون هیچ اتفاقی هم حس خوبی دارم .با وجود چیزهایی که می توننن ناخوشایند باشن .با وجود اندکی ناراحتی برای درآمد اندکم .از نظر بقیه و بعضی اوقات خودم با وجود اینکه فکر می کردم برادر و زن داداش دارن میرن تهران . پژمان هم با آنها خواهد بود و آتنا هم درگیر نمایشگاه هست.پس من جشن تولدی نخواهم داشت .ولی وقتی دیشب آمدم خونه و حامد و الگارو روی تراس خونه دیدم که منتظرمن هستن تا بیام و شام رو باهم بخوریم .همونجا فوری به خدا گفتم که دلم نمی خواست سفرشون بهم بخوره .باشن تا برای منم جشن تولدی بگیرن بعضی اوقات بوده که هیچ جشنی نخواستم ولی برایم گرفتن. البته اونم بخاطر اینکه درونم غم گرفته بود .اما حالا با وجود گرمای هوا .اونم تو ماه تموز ...یک نوری توی دلم می درخشه ...خودم برای خودم کادو تولد گرفتم ............یک بار یک گوشی موبایل گرفتم و حالا هم برای خودم یک نت بوک ...کوچولو و خوشگله .رنگش قرمزه .اسمش رو گذاشتم "هرمس " این نت بوک پسره .برعکس کامپیوتر حمید که زنه و دیونه ام می کنه ...یک پسربچه .باتمام خصوصیات هرمس .خدای هنرمندان .پسر آپولو و مایا .... پیام آور خدایان ..با اون کلاه خاص و کفشهای بالدارش .روی کلاهش هم فکر کنم دو تا بال داشت و عصایش با دو مار ...............
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 21 تیر1390ساعت 5:26 بعد از ظهر توسط sh.shamlou |
|
|
گاهی وقتی می خواهند احوالت رو بپرسن .مثل یک گزارش هواشناسی جواب میدی ده روز پیش اسمانم صبح آفتابی بود .اما با یک خبر که انتظار شنیدنش را نداشتم .چند تکه ابر توش پیداشد که دلشون می خواست جلوی آفتاب رو بگیرند .چند روزی هم طول کشید تا آسمان روحم رو ترک کنند ...از دیشب هم آسمانم ابری شده .بعضی اوقات هوا می گیره و دم می کنه .کاشکی هر چه زودتر بباره تا حداقلش سبک بشم .اگه نباره این ابرهای سنگین می رن و میان تا زمانی که لازمشون نداری ببارن آسمان روحم کمی تا قسمتی ابریست
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 تیر1390ساعت 8:59 بعد از ظهر توسط sh.shamlou |
|
|
شنیده بودم که کسانی هستند که از بیکاری سرکار .و وقت اضافه شون برای چت کردن یا کارهای دیگر از اینترنت استفاده می کنند .اما فکر نمی کردم که زمانی برسدکه خودم برای سرزدن به وبلاگم از اش استفاده کنم .
کلاسهای فرانسه مون ساعت 8 تا 10 شب هم برگزار می شود. از جهاتی برای من سخت هست چون وقتی به خونه می رسم .تنها نیم ساعتی را برای خودم دارم . می تونم شامی بخورم و نگران هضم شدنش تا بیهوش شدنم باشم . اگر میل فیلم دیدن داشته باشم .می شینم اما فقط می تونم نیم ساعت تا چهل و پنج دقیقه دوام بیارم .جشمام سنگین میشه و سرم گیج میره .مقداری از فیلم در خماری من و درزیرچشمان نیمه بازم اتفاق می افته تا به این نتیجه می رسم که بهترین نقطه دنیا تشک و بالشتم هست. به بدبختی .درحالبی که گیج گیجی می خورم .خودم رو از پایین به بالا می رسونم .روی تشکم ولو میشم و با تصوراتی که در ذهنم می سازمشون برای خودم داستانی را بازگو می کنم تا خوابم میبره . دیگر خوبی کار هم اینه که شلوغی و مشغله ذهنم رو باز می کنه .خیلی ها برای جرقه زدن .تخیلشون به محیطی آروم و بی سرو صدا نیاز دارن و درمورد من برعکس هست . و وقتی همه اینجا جمع میشن تا اعتراضشون را نسبت به ساعت کلاس و روزشون بگن .من دیگه نمی تونم ادامه بدم به نوشتنم .از این بعد من آنلاین می نویسم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 17 خرداد1390ساعت 9:47 بعد از ظهر توسط sh.shamlou |
|
|
گفتم همه چی رو به فال نیک باید بگیرم .
گفتم امید دارم گفتم که ... منهای اتفاق مزخرف اواخر فروردین .فال نیک جواب داد هیچوقت فکر نمی کردم که بشه از تو محل کارم وصل بشم به اینترنت و این وبلاگ گردو خاک گرفته را بتکونمش و نه تنها خاکش را بگیرم .بلکه بشه مطلبی جدید هم توش گذاشت هر چند مطلب چندان جذابتی نداشته باشه و ویندوز هم اذیتت کنه و مدام هم فکر کنم که چطوری از اینترنت خارج بشم امروز منهای خستگی ام که علتش را نفهمیدم که حوصله کتاب خوندن نداشتم " بازم در محل کارنازنین دوتا اتفاق خوب افتاد .یکی نگارش داستانم بود تا برای خانم خلخالی بفرستم که بخونه و ایراد های کارم را بگیره . دیگری هم دیدن یک نظراز یک هم انجمنی عزیز بودکه آخرین بار توی صف " سینما هویزه " برای دیدن فیلم "جدایی نادراز سیمین " دیدمش .اون با چندتادونات در دستش داشت می دوید تا وارد سالن سینما بشه و متوجه من در میان چندین آدم بلند نبود که من متوسط قد میانشون گم شده بودم می خواستم داستان را بدهم دوستان دیگری هم بخوانند .اما یکیشون هنوز حاضرنشده ای میلش را بدهد تا داستان را برایش ای میل کنم .نمی دونم چی درذهنش می گذرد.امااگه همونی باشه که من فکر می کنم برایش متاسفم .چون ازدید خودش نگاه می کند .اون به خوبی می تونست داستانم را از دیدگاه ساختمان سازیش بررسی کند .که تاحالا نشد .شاید شبی .روزی بخوابد .تب کند و منور شود و ای میلش را برایم اس ام اس کند تا اختتام ساعت کارم نیمساعت ماند ه است .امشب توی ذهنم افکاری مختلف آمد و رفت .می خواهم داستانی را که همیشه با مهرداد بازی می کنیم و فی البداهه ادامه اش می دهیم با شخصیتهای دست ساز ذهنم .به روی کاغذ بیاورم و تبدیلش کنم به یک داستان طنز .اما در ذهنم داستان خنده دار هست .آنقدر که وقت بازیش از خنده روده بر می شویم .اما روی کاغذ تا می آید چیز لوسی از کاردرآمد .نمی دونم باز چقدر بنویسم و از بین ببرم تا بشود چیزی که بشه ادامه بنارا بررویش ساخت |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 4 خرداد1390ساعت 9:15 بعد از ظهر توسط sh.shamlou |
|
|
بااینکه کلی برنامه برای تعطیلات چیده بودم
بااینکه می خواستم برم سفر و دوستی بسیار عزیز و آشنا و دوستانی نا آشنا رو ببینم با اینکه بلیط رفت رو خریدم و برگشت رو نه با اینکه ده روز مونده به عید برنامه ام با شنیدن یک خبر بهم خورد بااینکه اون خبر دلم رو خون کرد و چشمانم رو پراشک بااینکه دستانم خالی بود و هیچ کاری نمی تونستم بکنم و شرمندگی برایم مونده بود و هست بااینکه خونه تکونی خسته ام کرد اما .... آفتاب روزهای آخر اسفند همه چی رو توی قلبم ذوب کرد . دوباره همون حسی که داشتم برگشت .یک چیزی توی وجودم می جوشه . همونی که میشه بهش گفت امید . همونی که باعث جونه زدنم میشه و بهم میگه سال خوبی رو درپی خواهم داشت اولین اس ام اس تبریک سال نو از یک دوست فیس بوکی بود که آشنایی مون برپایه کتاب شکل گرفته . دومین روز سال رفتم تا تو کتابکده باشم . کتابهارو بو کنم و محیطی که از زمان من تغییرکرده . رشد داشته رو دوباره لمس کنم و من همه اینها را به فال نیک می گیرم . با وجود تموم تلخی توی دلم . با وجود رویا یا خوابهایی که می بینم و نمی فهمم باز یک هشدار هست یا .... من می دونم همه چی رشد می کنه .همه چی تغییر می کنه .آرامش این روزها . سکوت خیابونهای شهرم و مردمی که با لباسهای نوشون می بینی و کیف می کنی از تازگیشون .از بوی خوششون و .... می دونم امسال سال خوبی خواهد بود .آقا گربه هه بامن خوبه .بزها رو دوست داره . گربه ی که به ما خرگوش قالب می کنند |
|
+ نوشته شده در
جمعه 5 فروردین1390ساعت 8:29 قبل از ظهر توسط sh.shamlou |
|
|
من هنوز درگیر خوابهایم هستم .خوابهایی که به جوابهایی می رسم برای سوالهای بی جواب و گاهی گنگم . (برای بقیه ) و واضح برای خودم
جمعه با دوست عزیز . مرشد نازنین . استاد و آن خوابگزار اعظم حرف می زدم . برایش از خوابها گفتم . و جواب داد .او به شدت به خوابهایم اعتقاد دارد . خوابهایی که می گوید سالهاست برای او محل بحث و جدل شده و تصفیه کردن تمام دغدغه هایش با بقیه . شاید برای همین هست که رویاهای تصویری من برایش جذابیت ویژه یی دارند و تازه همیشه حکایت از جریانی دارن که در حال رخ دادن هستند . خوای .... جواب یکیش را گرفتم .اما هنوز نمی دانم آن جوجه اردک چه بود ؟ ثروت ؟ برکت ؟ یا واقعا جوجه اردکی زشت ؟ شاید من آن جوجه اردکی هستم که بتدیل به قو خواهم شد ؟ او می گوید فقط خواهش می کنم در پی یافتن قورباغه ات نباش که بخواهی ببوسیش .چون قورباغه ها هم تقلبی شده اند اما دارم حس می کنم این جوجه اردک که به سینه ام چسبیده بود .واقعا جوجه یی خواهد بود دیروز اتاقم را می تکاندم . چه تکاندنی . فقط جای میز و صندلی و جاکتابی و صندوق باهم عوض شد .فریادرسی هم نبود و خودم جابجا کردم و برای همین امروز کلاسم را بخاطر درد عطایش را به لقایش بخشیدم تکاندن من همیشه با تکاندن کاغذها و دفترها و ..همراه هست و این وسط می خوانم . در نتیجه باز مطالبی را خواندم که چندین سال هست از نوشتنشونی می گذره .نمی تونم آن خاطرات را از ذهنم بتکانم . چسبیده اند .فقط هر چند وقت یک بار از ابهتشون .از دردی که برایم دارن کاسته می شود و من خوندم . قبلا یک دفتر داشتم .دفتری پراز نامه های پست نشده و خوانده نشده برای کسی که نمی تونستم حرف دلم رو بهش بگم .چون گفتن همان و از دست رفتن همان دفتری پر از درد دل . میان اون نامه های بی پاسخ .برای خدا هم می نوشتم .اونم وقتی خیلی دلم پر بود . می نوشتم و گریه می کردم . آخر هم با چشمانی نم دار اما دلی سبک خوابم می برد .مدتهاست از ان فرد خبری ندارم .نمی خواهم هم خبری داشته باشم .چون فقط دردم می گیره .هر کاری کنم .با وجود کاهش علاقه ام به او . باز هم برایم حسی را برمی انگیزد . تابستان کاری را می خواستم تجربه کنم و توی دلم غلغله ای برپا بود .چون برای یافتن برای یاد گرفتن به کمک او احتیاج داشتم .یکی زا گزینه های بود که به سراغش می رفتم . تا خواب دیدم .وسط خوابی دیگر . آمد سراغم و گفت " به زندگیش کاری نداشته باشم . تا یک هفته گیج ان حرف بودم . فهمیدم منظورش را . گوش کردم . خودم و هم او آسوده موندیم . اگه می رفتم دو تایی د رامان نمی موندیم .شاید با ز هم رو ناخواسته آزار می دادیم و دیشب . من خوندم ...خصوصا آخرین نامه یی رو که یک سال پیش برایش نوشتم .و از مهرداد گفتم و دو چه بود و این چه هست و از حسرتم و دیشب .میان خوابی دیگر سراغم آمد . درست مثل پیام بازرگانی درست وسط صحنه با حضور تمام هنرپیشگان . آمد گفت " ...قضایا ان جوری که تو فکر می کنی نبودن .............. و من نگاهش کردم بهم خندید . با نگاهی گرم بهم چشم دوخت و نوازشم کرد . هفته دیگه تولدش هست . درست 9 سال هست درست همان روز بهش تبریک گفتم . چه زمانی که با هم بودیم و چه مدتها که نیستم و تنها ارتباطمان دیداری غیر منتظره وسط چهارراهی باشد با خودم عهد بسته بودم که بهش تا زمانی که زنده هستم تبریک بگم . او هیچوقت بهم تبریک نگفت مگر من بهش یاد آوری می کردم و این سالها هم نگفت امسال می خواهم بعد این 9 سال در دلم بهش تبریک بگویم و برایش آرزویی را کنم که همیشه در هرحال دارم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 15 اسفند1389ساعت 5:50 بعد از ظهر توسط sh.shamlou |
|
|
دارم فکر می کنم از این نام یا درستر سرفصل استفاده کرده بودم یانه ؟
فکر می کنم به خوابی که دیدم .خوابی که معمولا اگه سرظهر باشه ربطش می دن .اعتباری بهش نیست ولی من حس می کنم این رویا یا خوابی که در ذهنم به این خوبی نقش بسته حتما باید حرفی .اشاره ای در خودش داشته باشه و باز یادم میاد از رویای دو ماه پیشم . رویای تعویض دنیایی که مال من بود .با دنیایی که باید توش از صفر شروع کرد و من حق داشتم با خودم از این دنیا خاطره یی به ان زندگی ببرم .می گن چندین دنیا به موازات هم وجود دارن . طوری که می تونی تو کتاب " مردی در تاریکی " نوشته پل استر بخونی دنیایی که می تونه ساخته خودتم باشه و جالب بودکه همچون پل استر نقشی به خودت هم بدی و انتظار داشته باشی کسی تو را از دست این زندگی نجات دهد کتابی که سه روزی هست تو دستانم .گوشه تختم ماسیده و من سرگرم مجله یا خردنامه داستان همشهری هستم .و باید سرگرم کارهای هم باشم که امروز به ترتیب ناتمام موندنشون روی تختم ردیف کردم . نه تنها تموم نشدن بلکه یکی دیگه هم بهشون اضافه شد کارهای ناتمام شروع نکرده خونه هم هست و منهای فکرهای که می کنم و می چرخم درگیری ذهنی ام برای برادرم هم هست که خودش را درگیر ارتباطی عاشقانه کرده و ان معشوق نازنین . بسیار نازنین هست و هم بسیار ظریف و حساس . آنقدر ظریف که بازهم فکر می کنم باید قدری مواظب زبانم باشم که در نهایت حرفهایم را بخورم و ترجیح دهم فقط نگاهش کنم و درچشمانم تمام عشقی را بریزم که به برادرم دارم و آماده تا همانقدر هم به او داشته باشم اخر خواب من غیر دنیای که عوض میشد .از دیشب پریشب صاحب یک اردک هم شد .یک جوجه اردک بسیار زیبا بود یک جوجه اردک یا مرغابی ؟ در کتا باسطوره شناسیم تعبیری برای اردک وجود دارد ولی از مرغابی نامی برده نشده .اردک نماد ثروت و برکت و ...غیره هست ولی جوجه یی ندارد .البته در تعبیر خوابش نوشته بود " نامه های بی نشان " .پستچی که در خانه ما را برای انداختن قبوض می زند و نامه های با نشانی که هروقت آدرسشان را پیدانمی کند بخاطر شماره ۲۴ .می اندازد و مسئو لیت پیداکردن صاحبانشان به گردن می می افتد . و من می روم . کوچه قبل و بعد خودمان را برای یافتن پلاکی مثل خودمان می گردم و نامه های بی نشان مانند ای ام اسی هم می تونه باشه که شماره اش برای من ناشناس هست و فقط با فونت فارسی داخلش نوشته دوستت دارم . و شماره اش را دارم .به او نشان ندادم که به ان شماره زنگ بزند .هر چند وقت با خودم و ذهن و روحم کلنجاری می روم .می گویم اشتباه فرستاده و بعد می گویم نمیشه اشتباه باشه .شماره او را ثبت کرده بوده تا برایش هر روز دوستت دارم بنویسه .اما شماره من را باید بنویسه و ته دلم .ان گوشه های که به روز نمی شه قلقلکی می شه و من اس ام اس را برای روز مبادا نگه می دارم . تعبیر جوجه اردک را پیدا نکردم . یک لیوان چایم را دستم نگه داشته م .باید باید سری به فیس بوک بزنم .قول دادم دستور شیرینی گردویی را برای ان خانمی که نامش محبوبه بود بفرستم .ازم خواسته بود .من گفته بودم که شیرینی سمت راستی ملکه بادوم هست چون منیژه خانم با سوهان عسلی اشتباه گرفته بود ولی سمت چپی نون گردویی بود . دستورهای قدیمی مامانم رو ریختم بیرون .برنداشته برایم داد زد"که بگرد و دستور خانم معینی را بردار " ذوق می کند که من عکس شیرینی هاش را در فیس بوک می گذارم و چندین لایک می گذارند و دستور پختشون را از من می خوان و می گوید که بلدی سیر چند مثقال هست ؟ باید به آتس سا زنگ بزنم .نمی آید برای چت کردن تا ازش بپرسم که تازگی خواستگاری برایت آماده ست ؟ تو رویایم مردی جوان بود و او معمایی مطر ح کرد .خنده ام گرفته بود که چرا مردم را می پیچونی ؟ بهم گفت این ساختمون یک اتاقه هست و در محله ی سپه . شاید هم سپه سالار بود . یا سردار...هر چه جلو رفتم ساختمان ادامه پیدا کرد .سقفی به بلندی ۴ متر داشت که گفتم می تواند با زدن یک سقف دیگر تبدیل به دو طبقه اش کند . من تنها بودم با او و نونا .اما رفتم و برگشتم خانواده من اضافه شدن .مامان و بابایم از کجا آمدن و خواهرزاده ام هم بود .مهمانهای که ۱۰ نفر بودن باچشمانی بادامی .ازبک ؟ تاجیک یا افغانی ؟ لهجه نداشتن .بیشتر مرد و زنانی چادری .روبروی هم نشاندشان و سوالهایش را مطرح کرد شبیه یک اسفینکس و مادرم که سرش را روی پای من گذاشته بود .حمله قلبی بهش دست داده بود و مادربزگ آتس سا .به من گفت که ازش مواظبت کرده .بهم گفت نگران مادرم نباشم حالش خوب هست .مرده ها تو خوا ب نماینده چی هستند ؟ مادربزرگ همانگونه یی بود که قبل مرگش دیده بودمش .به همان مهربانی با لبخندی شیرین برا ی من گوشه لبش کنارم .سمت چپم پنجره یی بود .که به حرکت درامد .انگار من را در یک کپسول بنشونند و حرکت کند .مثل اینکه برج گوشه ساختمان بچرخد .نه شبیه یک تاب عظیم بود .تمام تهران زیر پاهایم بود .مکانهای را دیدم که ندیده بودم و وقتی متوقف شد کسی آن را هل داد با لباسها ی شبیه زنان قاجار .گفت با پایم هم می تونم هدایت کنم .بازم حرکت کردم .یک موزه بود .با کالسکه های مثل سیندرلا . خونه یی قدیمی روبروی من با آجرهایی که کهنه شده بود و پراز خاک روزگار وبعضی آجرها تک تک می افتادن . جای خالیشان دندان من میشد که دکتر برایم بخاطر شکستن ریشه کشید برکه بود یا دریاچه ؟ نه چشمه یی هم بود که آب داشت مکانهایی که گفتن مدتهاست غایب هست و هیچ تهرانی از وجودش خبر ندارد . یکی شبیه حافظیه بود .پرنده یی بزرگ از کنارمان گذشت .پرهایش .رنگی و بالهایش بزرگ سیمرغ یا ققنوس . و شاید یک عقاب بود .تهران همانند آمرکیا عقابی برای خود ندارد باید به آتس سا زنگ بزنم و بپرسم .بگویم خواستگاری داری چایی ام یخ کرد .شیرینی هایم را نیاوردم . آن بیسکویتهای کوچک خوشمزه . وی پی ان لعنتی را هم باز درش را بسته اند .گردنم درد رفته .دستهایم را چرا بسته اند ؟ گیرکرده .نمی تونم تکونشون بدم . انگشتان دست راستم خواب رفته بی حس هست . موبایلم زنگ می خوره .کجا گذاشتمش ؟ پیداش نمی کنم . زیر بالشتم بود ....دست بکشم .چشمانم را باید اول باز کنم . جوجه اردک ...بود یا ...؟ موبایلم زنگ می خوره ....چشمانم را باز می کنم .موبایلم روی زمین افتاده |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 11 اسفند1389ساعت 5:43 بعد از ظهر توسط sh.shamlou |
|
|
دیشب از آن شبهایی بود که دو روز خوش بودن و نگاه به گلهای نرگسی که مهرداد برام گرفته بود و اتاقم را غرق عطر خودش کرده بود . حالم گرفته شد
فقط یک تلفن که آبجی زد .یک تلنگر . پرت شدم به دنیای واقعی و یادم آمد که همه چی آن چیزی نیست که دوست دارم دیشب تمام مدت با هر نفس آهی هم کشیدم .قبل خواب به مهرداد اس ام اس زدم .اونم درک کرد تنها کاری که می تونست درک کردن و دلداری بود و در قربون صدقه هاش مرتب یاد اوری می کرد که منطقی فکر کن . من اشکام روان بود . اشک ریختم . مدتها بود که اینقدر گریه نکرده بودم دلم . قلبم . روحم درد می کرد و هر چی که این مدت به سرم امده .سرریز کرده بود مهرداد می گفت .تصور کن .ان ادمی که می خواهی پیدا می کنی و ... ولی من می خواستم خودش را تصور کنم ....قول گرفت که برم صورتم را بشورم . قول داد که فردا دم کلاس میاد دنبالم . حتما ان کفشی را هم که دوست دارم برام می خره . قول دارد شبم دم دکتر بیاد دنبالم تا بریم با هم بچرخیم و بعد شام هم بیرون بخوریم و من گوش کردم . شارژ موبایلش تموم شد و گرنه نه می خواستم صورتم را بشورم و نه اشک نریزم سرم را گذاشتم و نالیدم ...در حکمت خدا که همیشه گیجم می کنه خدایا چرا ادمهایی را سر راه من می زاری که باید فقط حسرت داشتنشون به دلم بمونه ؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 12 بهمن1389ساعت 9:20 قبل از ظهر توسط sh.shamlou |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ div dir="rtl" style="text-align:center;width:135px">نيازمنديها و آگهي رايگان درجه1 |